(بدون عنوان)



مستر جیکاک ///////////// احمد حسن زاده ////////////////
نیماژ
//////
مستر جیکاک مجموعه اى از داستان هاى کوتاه است که چند ماه پیش توسط نشر نیماژ منتشر شده ، و بدون مبالغه بین انبوه کتاب هاى داستانىِ ایرانى چاپ شده توسط این انتشارات از معدود مواردی بود که شاید قابل خواندن است . 
نام کتاب برگرفته از اسم داستان اول از مجموع شش داستان است و جیکاک نام جاسوسى انگلیسى است که قبل از نهضت ملى شدن نفت به میان ایل بختیارى رفت تا بومیان و عشایر آن مناطق را از فکر نفت دور کند . نویسنده با زیرکى از این اتفاق تاریخى استفاده کرده و در سایه آن دو داستان اول را ارائه داده است . یعنى خود شخصیت جیکاک در داستان حضور ندارد ولى تاثیراعمال او در داستان ها دیده مى شود . 
چهار داستان دیگر با دو مورد اول متفاوت اما نکته جالب آن ربط داشتن شخصیت هاى اصلى هر چهار داستان به هم و حضور ان هاست که تنها نوع روایت و محوریت چرخش داستان تغییر میکند.
تم داستان ها عاشقانه است و عامل تحرک اصلى هر قصه عشق زیباى ایل هاى بختیاریست که لطافت عجیبى به کلیت کتاب داده ، از طرفى همه داستان ها در منطقه بویر احمد میگذرد و توصیفات طبیعت با این که ممتاز نیست اما حال و هواى جالبی به داستان میدهد .
احمد حسن زاده برخلاف بسیاری ، از متافیزیک و دنیاى دیگر و موجودات ناشناخته براى منطقى کردن روند داستان استفاده کرده ، نه از روایات نامتعارف و عجیب و غریب که برخی داستان نویس هاى ایرانى براى تمایز از آن بهره برده اند . از اینکه بى دلیل موضوعات روز را وارد داستانش بکند کمی فاصله گرفته است . او از یک اتفاق تاریخى و یک منطقه از ایران استفاده کرده و با بیان اداب ، رسوم و گویش زیباى بختیار در قصه ها کتاب قابل قبول را روانه بازار کرده که حداقلاز دید بوکی کتابی خوب محسوب میشود ، که در دیگر محصولات اخیر داستانى بازار ایران خیلی کمتر به چشم می خورد.

e.sh

 

بخشى از داستان (مستر جیکاک ) :
این خبر ها مثل باد است . در چشم به هم زدنى همه جا میپیچد .آن ها که حیله در آستین دارند شتاب مى کنند . شب و روز خواب را بر خود حرام مى کنند و اسب هایشان را مى تازند و دشت از پى دشت و کوه از پس کوه سم ها زمین را نقطه چین میکنند . براى چه ؟ به خاطر ترس . به خاطر کار از دست نشدن ، لو نرفتن کار ها ، محکم کردن حقه ها ، خون هایى که باید بریزند و آدم هایى که باید سر به نیست کنند . این حرف هاى مستر است که مى گویم . حرف هاى او که مثل زنگ لحظه به لحظه در گوشم دنگ و دنگ مى کند و صداى رعد آورش اوج مى گیرد و مغذم را حلیم مى کند ؛ اما این بار نه مستر . دیگر تمام شد آن نوکر حلقه به گوش . دیگر تمام شد مُلک کلیرت که آفتابش هرگز به غروب نمى نشیند . بر پدر هر چه انگلیس و آلمان . هیچ کدامتان مرا پشگل خودتان هم نمى دانید . ظرفى که براى من نمى جوشد ، بگذار سر سگ در آن بجوشد . حالا باید مستر را سرخ مى کردم ، همان کارى را مى کردم که نمى خواست و نباید مى شد . تو نمى خواهى مستر ؟ دیگر نمى توانى نقشى بر من بزنى . حالا این نقشى است که من براى تو میزنم و ریشه ات را مى سوزانم . 
یک روز بعد از آن کار دیوانه وارم رفتم سراغ ماه گل . گریه مى کرد از خوشحالى . من هم گریه ام گرفت . گفتم : نگفتم ماه گل هرچه قسمت باشد ؟ یقین بدان ما براى همدیگر به دنیا آمده ایم . حسابى به او قوت قلب دادم و این که دیگران هم بخواهند مانع این کار شوند ، خدا نمى گذارد بین ما جدایى بیفتد . همه ى این ها ، به من و آن حرف هاى سنجیده اى که به او مى زدم عاشق ترش مى کرد و قوى تر . حالا دیگر مطمئن بودم هر جاى دنیا که بخواهم با من مى آید. فقط باید زمانش مى رسید . مطمئن بودم نخواهم گذاشت دست کسى به او برسد و هر خواستگارى اى را در نطفه خفه خواهم کرد . گرچه دیگر زمانى براى سر کردن نبود . به او نگفتم که هر لحظه آماده باشد . اگر مى گفتم ، خوف مى کرد و شاید ناخواسته کارى از او سر میزد که همه نقشه هایم نقش برآب مى شد . اما حالا باید حسابم را صاف مى کردم.

e_sh


مشخصات

  • منبع: http://tavaj18.persianblog.ir/post/737
  • کلمات کلیدی: داستان ,براى ,مستر ,جیکاک ,حالا ,کرده ,مستر جیکاک ,استفاده کرده ,مطمئن بودم ,حالا باید ,دیگر تمام
  • در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

تبلیغات

محل تبلیغات شما
محل تبلیغات شما

آخرین مطالب این وبلاگ

عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها